مرگ بر آزادی

مرگ بر آزادی

و چه لحظه های خوشی بود-اسارت

لحظه هاای که به شوق شکنجه

از پیچ و خم هر کوچه

خود را به تو می رساندم

تا باز هم

هر لحظه شکنجه ام کنی

تا بخندی

بر تار و پود این زندگی نحس

تا خرده بگیری

که آیا- نانی در سفره هست؟

چه لحظه های خوشی بود

وقتی از نگاه تو به هر غریبه ای بر می آشفتم

تو فریاد می زدی:

نگاه- آیا گناهست؟

و تو غافل از هر لحظه گریه ی من

تنها می خندیدی

وای که چه روزی بود

روز رفتن -مردن

و من از قهقه ی سرخوش تو

متلاطم-عصبانی-خشمگین

اما تو- نه نگاهت- نه کلامت و نه حتی دل سنگت

متعلق به من و حسرت من- نشد و از همه چی بگریختی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/30ساعت 21:17  توسط اشکان فراهانی  | 

به محض اينكه من رو با اون سرو وضع ديد با شرمساري و حالتي شبيه التماس گفت: توروخدا ببخشيد. به خدا نمي خواستم اينجوري بشه. شرمندم.

در حين گفتن اين جملات با گوشه روسريش خون هاي روي صورتم رو پاك مي كرد اما حرف هاش تمومي نداشت. مي گفت: برق رفته بود. من هم چراغ نداشتم. اينجا هم كه جز شما كسي رو نمي شناختم. يه سنگ كوچولو پرت كردم به شيشه پنجرتون كه ازتون بپرسم شما وسيله اي واسه روشنايي داريد يا نه. اصلا نفهميدم.

همين جوري هي گفت و گفت و من هم هي شنيدم و شنيدم. حرفاش كه تموم شد گفت: وا. چرا مي خنديد؟ مسخره ام مي كنيد؟

تازه متوجه شدم دارم قاه قاه مي خندم. اونم از خنده من خندش گرفته بود. دوتايي داشتيم مي خنديديم. اونم با صداي بلند كه همسايه كنار دستيمون در رو باز كرد و از خونه اومد بيرون و ما رو چپ چپ نگاه كرد. دختره به محض ديدن همسايه خندش رو از رو صورتش جمع كرد و خيلي سر سنگين گفت: آقاي بهمنش بازم شرمنده. ديگه تكرار نمي شه.

تند و تند پله ها رو چند تا يكي دويد سمت خونش. همسايه ام هم يه چشم غره حسابي مهمونم كرد و از پله پايين رفت و سر پاگرد كه رسيد دوباره چپ چپ و با اخم نگاهم كرد.وقتي از ديدم خارج شد برگشتم تو خونه و يه لامپ مهتابي اضطراري رو از كابينت آشپزخونه آوردم بيرون و لباس هام رو پوشيدم به سمت خونه دختره راه افتادم. يادم اومد قبل از اومدن دختره خيلي دوست داشتم داخل اين ساختمون رو ببينم. جلوي در ورودي با حروف برنجي نوشته بودن ساختمون مريم. اما من هنوزم اين ساختمون رو خانه سبز مي شناختم. در ورودي باز بود و با يه پاره آجر جلوي بسته شدن در رو گرفته بودن. احتمالا به دليل قطع شدن برق و كار نكردن اف اف. از پله بالا رفتم. واي كه تو عمرم اين همه پله رو يه جا بالا نرفته بودم. ديگه داشتم از اومدن پشيمون مي شدم و به خودم هزارتا فحش نثار كردم. داخل ساختمون با اون چيزي كه تو ذهنم ساخته بودم خيلي تفاوت داشت. تاريك بود اما مي شد تشخيص داد كه با بي سليقگي تمام از سنگ هاي قهوه اي و زرد تو ديوارها و كف راهرو ها استفاده كرده بودن و در هر طبقه سطل آشغال استيل بزرگ و استوانه شكلي قرار داده بودند. بالاخره بعد از قرن ها و طي كردن دوهزارتا پله به طبقه سوم رسيدم. كلي محاسبه كردم تا متوجه بشم كدوم يكي از دوتا در موجود رو بايد بكوبم تا به جاي دختره كس ديگه اي از توش در نياد بيرون.

دو بار با مفصل انگشت وسطم كوبيدم به در. صداي دختره اومد كه گفت بله؟

-بهمنش هستم. چراغ رو براتون آوردم.

لاي در كمي باز شد اما زنجير پشت در اجازه نداد كاملا داخل خونه رو ببينم. سرش رو كه معلوم بود بي حجابه از لاي در خم كرد جوري كه فقط گوشه چشمش رو ديدم. در رو بست و چند لحظه طول كشيد تا در رو دوباره باز بكنه و با مانتويي كه دكمه هاي جلوييش رو نبسته بود جلوم سبز بشه و در رو پشت سرش ببنده و با دسته كليدش بازي بكنه.

-         واي صورتتون هنوز داره خون ريزي مي كنه

-         چيز مهمي نيست. چراغ رو براتون آوردم

-         ممنون. اجازه بديد برم وسائل كمك هاي اوليه رو بيارم واسه صورتتون يه كاري بكنم.

-         گفتم كه مهم نيست. اين دكمه رو فشار بديد روشن مي شه.

خلاصه كلي تعارف و معذرت خواهي كرد و من هم تعارف كردم و خدا حافظي كردم. از در ساختمون اومدم بيرون و عزا گرفتم كه دوباره بايد سه طبقه رو پياده و از پله ها بالا برم. به محض اينكه به طبقه دوم رسيدم برق اومد. كلي به شانس خودم لعنت فرستادم و رفتم سوار آسانسور شدم و تو طبقه سوم پياده شدم.  

فرداي اونروز با آقاي رضايي تماس گرفتم تا بياد و كاري كه سفارش داده بود رو تحويل بگيره. از در كه اومد داخل دستشش رو به طرفم دراز كرد تا دست بده، بدون اينكه دستش رو از دستم خارج كنه به دور تا دور خونه نگاه مي كرد و دست منو مثل تلمبه هاي آب قديمي بالا پايين مي كرد. تا اينكه با يه سرفه و نگاه معني داري به دستم متوجه كارش شد و دستم رو از توقيف در آورد. با لحني كه مي دونستم معني دلسوزي و نصيحت داره گفت: اين چه وضعيه رامين؟ خودت خسته نشدي؟ به خدا من ديگه كم آوردم. تا كي؟ به خدا حيفه. اين چه طويله ايه واسه خودت درست كردي؟ بسه ديگه.

بدون اينكه جواب حتي يكي از اظهار نظر هاي فيلسوفانه اش رو بدم يه لبخند پت و پهن گذاشتم كنج لبام و با دست، كاناپه رو بهش تعارف كردم. خودمم تند تند لباس هاي پخش شده رو كاناپه رو تو بغلم جمع كردم و بردم ريختم جلوي ماشين لباسشويي. خداييش فكر نمي  كردم بخواد بياد داخل وگرنه يه فكري واسه خونه مي كردم.

با اكراه و انگار كه چيزي مانع نشستن راحتش شده باشه رو لبه كاناپه نشست. در همين لحظه پاشنه پاش به چيزي گير كرد. دست كرد زير كاناپه و يه قوطي كنسرو خالي رو در آورد و گرفت جلوي من و تكون تكون داد و سرش رو هم مثل قوطي كنسرو حركت داد و بازم با همون لحن پدرانه گفت: رامين جان وقتي ازم پول قرض گرفتي كه واسه خودت خونه اجاره كني خيلي خوشحال شدم. پيش خودم فكر مي كردم همه چيز رو فراموش كردي و مي خواهي يه زندگي جديد رو شروع كني. اما راستشو بخواهي الان خيلي پشيمونم. باز اون موقع مامان بابات حواسشون بهت بود و نمي ذاشتن اينجوري با زندگيت لج بازي كني. به خدا تموم شد. مرجان هم رفت. الان يه ماهه كه رفتن نروژ. تو كاري كردي كه موقع رفتن، برگشت بهم گفت، ديدي اشتباه نكردم و رامين اهل زندگي نبود؟ با اين كارات فقط به اطرافيانت نشون مي دي كه قضاوت اشتباهي راجع بهت نكردن و هر چي سرت مي آد حقته. اينجوري ترحم هيچ كس حتي پدر مادرت رو هم جلب نمي كني. اينجوري همه به خودشون حق مي دن تردت كنن و كاري به كارت نداشته باشن.

آقاي رضايي داشت از دختري حرف مي زد كه نامزد من بود و دختر يكي يدونه و خوشگل و تحصيل كرده و باوقار خودش. دو سال پيش منو ول كرد و رفت با يه بچه مايه دار توپ ازدواج كرد. حالا هم كه به قول آقاي رضايي رفته نروژ.اين پولي هم كه مي گفت رو ،در دو قسط بهش پس دادم اما هزار بار به روم آورده. اما مگه ول مي كنه؟ بازم با همون لحن اما جسورتر منو به باد انتقاد گرفت. درست مثل شكارچي اي كه شكارش رو كنج ديوار گير انداخته باشه يا بوكسوري كه حريفش رو كنج رينگ اسير كرده . كلماتش رو بي ملاحظه پرت مي كرد تو صورتم. غافل از اينكه بدونه تو اين مدت خيلي بيش تر از اين حرف ها پوستم كلفت شده.  

 هنوز داشت ادامه مي داد كه دو تا فنجان هات چاكلت و چند برش كيك كشمشي گذاشتم جلوش تا شايد به هواي خوردن كيك مورد علاقه اش چند دقيقه دست از نصيحت كردن برداره، اما بازم داشت من و كارهام و زندگيم رو با مسلسل انتقاد به رگبار مي بست. وقتي ديدم اين كارم هم راه به جايي نبرد، دعوتش كردم به اتاق تا سفارش طراحي بيلورد اون فيلم در پيت رو ببينه. به محض وارد شدن به اتاق،بازم همون نگاه هاي تحقير آميز ادامه داشت. بدون اينكه بشينه طرح رو ديد و گفت: باز جاي شكرش باقيه تو اين يه كار حرفه اي شدي و يه راهي واسه سير كردن شكمت و پر كردن اون انباري كتاب باقي گذاشتي. منظورش اتاق خوابي بود كه قفسه بندي كرده بودمش و تا سقف پر بود از انواع و اقسام كتاب هاي ايراني و خارجي، داستاني و تاريخي، سبك و سنگين، روشنفكري و خاله زنكي. هيچ وقت با كتاب خواندن من ارتباط برقرار نكرده بود. البته دخترش مثل من عاشق جمع كردن كلكسيون بود، اما به جاي كتاب،يا لوازم آرايش مي خريد يا مجله ماشين.

طرح هاي سفارشيش رو ريختم روي سي دي و دادم بهش. در حال بيرون رفتن از اتاق بود كه چشمش افتاد به اون تابلوي نصب شده روي ديوار كه خيلي وقت بود به صورت پشت و رو همونجا جا خوش كرده بود. خودم هم يادم رفته بود همچين چيزي توي اتاقم وجود داره. آقاي رضايي تابلو رو برگردوند و جا خورد. بعد نگاهي معني دار بهم انداخت و تابلو رو از روي ديوار برداشت و گرفت زير بغلش و از اتاق رفت بيرون. عكس من و مرجان بود، رفته بوديم شيراز، تو حافظيه نشسته بوديم و فال حافظ مي گرفتيم، اين بيت اومده بود كه:

(بكوي عشق منه بي دليل راه قدم

كه من بخويش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان كه در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهاني زغم تمام و نشد

...هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر

در آن هوس كه شود آن نگار رام و نشد)

بعد براي اينكه ثابت بكنيم تا ابد براي هم مي مونيم و تا ابد با هم زندگي مي كنيم تصميم گرفتيم يه عكس دو نفره بگيريم. هرچقدر گشتيم كسي رو پيدا نكرديم كه ازمون عكس بگيره ،براي همين خودم دوربين رو گرفتم يه دستم و با دست ديگه براي مرجان شاخ گذاشتم. خود مرجان از اين عكس خيلي بدش مي اومد. مي گفت دوربين خيلي نزديكه و دماغم خيلي بزرگ تو عكس افتاده. به همين دليل تا موقعي كه با هم بوديم اجازه نداد چاپش كنم. وقتي كه ازم جدا شد چاپش كردم و آويزونش كردم به ديوار. وقتي ازدواج كرد پشت و روش كردم. دور ننداختم تا يادم بمونه با منو زندگيم چه كار كرد، پشت و رو آويزون كردم تا چشمم به عكس زن مردم نيفته. اما حالا باباش عكس رو با خودش مي خواد ببره.

صداي آقاي رضايي از جلوي در ورودي اومد كه مي گفت: رامين جان دستت درد نكنه. پولت رو گذاشتم رو كاناپه زير سيني. كاري نداري؟

و بدون اينكه منتظر باشه تا حرفي بزنم در رو پشت سرش بست و رفت. خيلي ناراحت بودم. نبايد تابلو رو مي ديد، نبايد با خودش مي برد. از اتاق اومدم بيرون و كاناپه رو نگاه كردم كه ديدم تابلو رو سرو ته گذاشته كنار سيني. ترسيدم دوتايي از تو عكس بيفتيم پايين.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/29ساعت 20:7  توسط اشکان فراهانی  | 

بعد از چند بار زنگ زدن بالاخره صداش در اومد و گفت: آقاي آریامنش؟ چرا در رو وا نمي كنيد؟ ببينيد من كلي كار دارم و بايد چند جاي ديگه هم برم.

وا! يعني چي كه چند جاي ديگه هم بايد برم؟ مگه تو اين ساختمون چند نفر ديگه پنجره اتاقش رو نگاه مي كنن؟كلي غيرتي شدم و در رو باز كردم و با چهره سرخم گفتم: يعني چي؟

 -چي يعني چي؟ شما آقاي آریامنش هستيد؟

-بله اما كار بدي نكردم، ديگه كجا ها بايد بريد؟ من فقط يه بار...

 نذاشت حرفم تموم بشه و گفت: آقاي رضايي منو فرستادن. (صاحب كارم رو مي گفت) وقتي آدرسم رو دادم تا كار رو با پيك برام بفرستن تعجب كردن و گفتن با هم همسايه هستيم و آدرستون رو دادن به من. پوستر تاتر آمادس؟

تازه فهميدم نزديك بود چه سوتي مسخره اي بدم. معلوم بود هنوز متوجه نگاه هاي من پاي پنجره نشده. سي دي پوستر رو بهش دادم و گفتم شمارمو داشته باشيد اگه كار عيب و ايرادي داشت بهم خبر بدين.

-نه اگه موردي بود با آقاي رضايي تماس مي گيرم. خدا نگهدار.

داشت مي رفت به سمت آسانسور و من خوشحال بودم كه چيزي از فضولي هاي من نفهميده كه برگشت و گفت: آهان، من دو متر چلوار سفيد دارم، مي دم آقاي رضايي براتون بيارن آويزون كنيد پشت پنجرتون.

 هاج و واج شماره هاي معكوس آسانسور رو شمردم تا حرف پي روي نمايشگرش ظاهر شد. ياد پرده اتاقم افتادم. بدون معطلي پرده سوراخ سوراخ رو از تو كيسه پلاستيكي درآوردم و آويزون چوپ پرده كردم. چراغ اتاق رو هم خاموش كردم، مبادا منو تو اتاق ببينه و فكراي بد بد كنه. ياد پوسترش افتادم. پوستر يه تاتر بود كه دو هفته ديگه مي رفت رو سن. اسم نويسنده و كارگردانش رو هر كاري كردم نتونستم به ياد بيارم. رفتم سراغ كامپيوتر و فايل پوسترش رو باز كردم. نويسنده و كارگردان : الميرا قدوسي. اسم تاتر( ابلوموف هاي مدرن) بود. اين اسم رو يه جايي شنيده بودم. خيلي برام آشنا بود. يادمه يه كتاب نقد بود يا شايدم يه مجله بود كه نويسندش رو معرفي مي كرد. تا شب كنار پنجره نرفتم و چراغ رو هم روشن نكردم. هي هات چاكلت خوردم و فكر كردم تا اينكه جسته و گريخته يادم اومد نويسنده ابلوموف روس بوده و داستانش مربوط به شخصيه به همين نام كه خيلي تنبل بوده و حتي براي عشقش هم از خونه بيرون نمي ره. و حاضر مي شه فقط از توي اتاق خوابش بياد بيرون. حسابي گند زده بودم. اصلا براي چي بايد فضولي مي كردم؟ چه چيز اين فضولي اينقدر لذت بخش بود كه حاضر شده بودم آبروم رو حراج كنم؟ از دست خودم كلي كفري شده بودم و براي تنبيه خودم تصميم گرفتم حتي اگه خبر بمب گذاري تو اون اتاق رو هم شنيدم به روي خودم نيارم و لب پنجره نروم. مثلا سن و سالي ازم گذشته بود. آخه كدوم مرد سي ساله تحصيل كرده احمقي همچين كار ابلهانه اي مي كنه كه من كردم؟

يك ساعتي گذشت و هوا رو به تاريكي مي رفت كه تلفن زنگ خورد. آقاي رضايي بود. حتما دختره همه چيز رو بهش گفته بود. همچنان گوشي تلفن در حال خود كشي بود و نمي تونستم تصميم بگيرم جواب رضايي رو بدم يا نه. دلم رو به دريا زدم و اون دگمه سبز رو فشار دادم و چيزي نگفتم تا خودش شروع كنه به اول دعوا و بد و بيراه و بعد نصيحت. گاردم رو حسابي سفت گرفته بودم كه خودم رو تبرئه كنم. دوبار گفت: الو الو. آقاي آریامنش؟ رامين جان صداي من رو مي شنوي؟

 از واژه رامين جان خوشم اومد و آرامش گرفتم و اين جرات رو به خودم دادم كه بگم بفرماييد.

 _رامين جان سلام. حالت خوبه؟ چه خبرا؟ خوش مي گذره؟

 _ سلام. شما چطوريد؟ والله خبرا كه پيش شماس.

_ پسر نمونه كارت رو ديدم. مشتري برام ايميل كرد. مثه هميشه. حرف نداشت. مشتري هم راضي بود. اما مي گفت چرا عكس پنجره اتاق من رو تو پوستر كار كرده؟ شيطون آدرسشو از كجا آوردي؟ نكنه خبريه؟

 واي اين رضايي هيچ وقت امون نمي ده آدم حرف بزنه. نمي زاره اول جواب يه سوالش رو بدم بعد سوال بعديش رو شليك كنه.

-ممنون. نظر لطفتونه. قابل نداشت. ايشون هم لطف دارن. والله خودتون كه ديديد، عكس قشنگ بود، با فضاي كار هم همخوني داشت، استفاده كردم. آدرسشو هم نداشتم. اتفاقي همسايه از آب در اومديم. نه بابا چه خبري؟ ديگه از ما گذشته. شما چرا آدرس من رو بهش دادين؟ اينجوري جواب دادم بفهمه يكي يكي بپرسه.

 -حالا خلاصه همچين اتفاق بدي هم نبوده، نه كلك؟ شماره عابر بانكت رو برام اس ام اس كن حق الزحمة رو برات كارت به كارت كنم. فقط از سري بعد يه تخفيفي به ما بده دو زار هم گير ما بياد.

ديگه داشت شروع مي كرد چونه زدن. ديگه عادت كردم. واسه همين اصرار نكردم و با مبلغ پيشنهاديش كنار اومدم. از چونه زدن خسته مي شم. تلفن رو قطع كردم و رفتم سراغ هات چاكلت كه دنيا رو سرم خراب شد. يادم رفته بود آخرين دونش رو تو عصبانيت خوردم. حالا بايد همه كار هام رو نصفه و نيمه مي زاشتم زمين ، لباس مي پوشيدم، كفش پام مي كردم، سوار آسانسور مي شدم، تا سر كوچه مي رفتم ، يه بسته هات چاكلت مي خريدم و دوباره همه اين كار ها رو بر عكس انجام مي دادم. بابام هميشه مي گفت پسرم در كنسرو رو با زور نمي شه باز كرد بايد با عقلت باز كني. پس شماره بقالي رو گرفتم و آقاي مهران جواب داد و سفارش دادم يه باكس سيگار، دو بسته هات چاكلت فوري، دو كيلو كالباس، دو بسته نون بربري صنعتي، دو بسته نيم كيلويي شكر و يه بسته خرماي مضافتي برام بيارن.اونم طبق معمول قبول كرد و خاطر نشان كرد كه پيك يا دليوري ندارن و هزينه پيك موتوري رو خودتون بايد بديد. من هم طبق معمول و براي هزارمين بار گفتم چشم. حالا اعصابم كمي آروم شده بود. هم بابت هات چاكلت و خريد و هم بابت دهن لقي دختره. از كارش خوشم اومد. فكر نمي كردم چيزي به كسي نگه. شايد اگه خودم بودم مي گفتم.

 آقاي رضايي سفارش يه بيلبورد داد كه قرار بود تو اتوبان تهران كرج نصب بشه. به قول خودش كار سنگيني بود. قرار شد عكس ها رو برام ايميل كنه. دو روز وقت دارم كار رو طراحي كنم. تبليغ يه فيلم سينماييه با بازي چند تا از اين هنرپيشه هاي درپيت بازاري. اما در عوض چهره هاشون جون مي داد براي طراحي بيلبورد. منتظر بودم عكس ها رو آقاي رضايي برام بفرسته. نفهميدم چي شد كه دوباره از كنار پنجره سر در آوردم. دختره داشت نهار مي خورد. مثل من اونم حول و حوش ساعت چهار نهار مي خوره. يه پيتزا با اندازه كوچيك، نوشابه، سس سفيد و كمي سيب زميني سرخ كرده. اه اه با پيتزا و سيب زميني سرخ كرده سس سفيد مي خوره. اصلا از مايونز خوشم نمي آد چاقم مي كنه و مجبور مي شم چند كيلو بار اضافه رو همه جا با خودم بكشم.

زنگ اف اف منو دو متر از جا پروند. پيك بود. سفارش خريدم رو آورده بود. بهش گفتم بياره بالا. همچين ترش كرد چهار تا جنس را با آسانسور بياره جلوي در آپارتمانم كه شك كردم شايد تو زندگيش كار واجب تري از اين كار هم داره و انگار قراره اين كار رو از سر دلسوزي و مجاني انجام بده. سريع بسته هات چاكلت رو باز كردم و يه ليوان درست كردم. دستهام داشت مي لرزيد. ياد معتاد هايي افتادم كه خمارن و بهشون مواد مي دن. كم كم دارم وابسته مي شم بهش. كلا از وابستگي بدم مي آد . استقلال رو از آدم مي گيره. آدم رو به كارهايي مجبور مي كنه كه هيچ علاقه اي بهشون نداره.

 دختره نهارش رو تموم كرد و آشغال هاي چيزايي كه خورده بود رو تو همون مشمايي كه پيتزا فروشي براش آورده بود جمع كرد و گذاشت كنج اتاق، بغل دست چند تا كيسه مشمايي همشكل و هم اندازه، مثل من. ايميلم رو چك كردم ديدم فايل عكس هاي سفارش جديد رضايي رسيده. شروع كردم به كار و تا چند ساعت از پاي كامپيوتر تكون نخوردم. كار جالبي از آب در اومد. مشغول انجام مراحل آخر كار بودم كه برق رفت و كار چند ساعت دود شد رفت هوا. بازم كارم رو ذخيره نكرده بودم. حالا بايد تمام كار رو از اول انجام مي دادم. اصلا حوصله دوباره كاري رو نداشتم. رو تخت خواب باديم دراز كشيدم و به سقف خيره شدم. كه ناگهان شيشه خورده كل فضاي اتاقم رو پوشوند و چند جاي صورتم رو زخم كرد. شيشه پنجره خورد و خاكشير شده بود. مثل آدمايي كه برق مي گيردشون سر جام خشكم زده بود و همين جوري از صورتم خون چكه چكه مي چكيد و سطح تخت خواب رو قرمز مي كرد. نمي دونم چقدر همونجا نشسته بودم كه صداي تق تق در خونه من رو به خودم آورد. در رو كه باز كردم زبونم بند اومد. نمي دونم باز چي شده بود كه اين دختره اومده بود در خونه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/27ساعت 19:34  توسط اشکان فراهانی  | 

دو،سه روز بعد چند تا مرد درشت هيكل كلي آشغال و تير و تخته رو آوردن توي اتاق. چند روز بعدي هم همچنان اتاق تاريك و خالي از سكنه بود. تا صبح يه روز جمعه پرده از روي ميل پرده باز شد و تا چند ساعت تونستم يه دل سير فضولي كنم. وسايل داخل اتاق به هم ريخته بود، اما مي شد فهميد چه چيزايي اونجا وجود داره.

ادامه داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 21:48  توسط اشکان فراهانی  | 

   قسمت اول                

پرده هاي اين اتاق رو صاحبخونه با خودش نبرد ،اما در عوض هزاران بار سفارش كرد كه ((كثيف نشه، خاك نگيره، لاي پنجره گير نكنه، با آتيش سيگار سوراخ نشه ،آخه كلي پول پاش دادم، خونه جديدمون پنجره هاي بزرگتري داره وگرنه حتما اين ها رو با خودم مي بردم.))

واسه همين سفارشات اكيد بود كه خواستم پنجره رو ببندم روي پرده ها خاك نشينه ،گير كرد لاي پنجره و سيگار رو گذاشتم گوشه لبم تا دو دستي پرده رو از لاي پنجره بكشم بيرون كه پرده گرفت به آتيش لبم و چند جاش سوراخ شد.

فرداي اون روز چهارپايه  گذاشتم پاي پنجره و گيره هاي پرده رو از چوپ پرده در آوردم  تا بدم پرده فروشي يكي جفت همين برام بدوزن. براي اولين بار منظره بيرون رو بدون حجاب مي ديدم. خيلي ديدني بود يا من تا حالا نديده بودم يا اون روز اينجوري بود.چند هفته از اون روز گذشت و پرده همچنان داخل كيسه مشمايي منتظر بود تا بره مغازه پرده فروشي و لنگه گمشدش رو پيدا كنه.

ساختمان روبرويي چهار طبقه بود و پنجره اتاق خواب من دقيقا روبروي يكي از واحد هاي طبقه سوم اون ساختمان قرار داشت. چندباري از جلوي اون ساختمان رد شده بودم. در اصليش تو يك كوچه بالاتر تعبيه شده بود و اسمش مريم. در نماي جلويي از سنگ گرانيت مشكي و شيشه استفاده شده بود اما در نماي پشتي كه پنجره اتاق خواب من رو به اون باز مي شد از سيمان سفيد. ساختمان عمري هفت تا ده سال رو داشت. نوعي پيچك تمام نماي پشتي ساختمان رو پوشونده بود. براي همين هر بار كه از پنجره بيرون رو نگاه مي كردم و چشمم به اون ساختمان مي افتاد، ياد سريال خانه سبز مي افتادم.

چند روز قبل از باز كردن پرده از روي پنجره، تخت خوابم شكست ، رفتم بازار و يه تخت خواب بادي خريدم. ديگه با اتاق نشيمن قهر كردم و تلويزيون و ويديو رو آوردم گذاشتم ور دلم. روز اول براي دم كردن چاي و درست كردن هات چاكلت چندباري از اتاق رفتم بيرون اما روز دوم يه تصميم انقلابي باعث شد تا سماور و بقيه تجهيزاتش رو بيارم و خودم رو خلاص كنم. حالا فقط براي پس دادن چاي و هات چاكلت به طبيعته كه زحمت خارج شدن از اتاق رو به جون مي خرم و تا توالت قدم مي زنم.

داشتم مي گفتم، از اون روز پرده سوزان به بعد بود كه فهميدم چه منظره اي رو از دست دادم. ديگه به بي پردگي عادت كرده بودم و تحت هيچ شرايطي حاظر نبودم خودم رو از نعمت ديدن ساختمان محروم كنم. هر روز علاقه ام به اون ساختمان بيشتر مي شد. كم كم كنجكاو شدم بدونم پشت اون پنجره اي كه رو به پنجره من باز مي شه و هميشه يه پرده زخيم مانع فضولي من مي شه و هيچ وقت چراقي توش روشن نيست كي زندگي مي كنه. گاهي وقت ها آرزو   مي كردم  ساكن اون آپارتمان هم سيگاري باشه تا شايد روزي پرده رو بسوزونه و براي يه روزم كه شده اتاق رو بدونه پرده ببينم.

چند ماهي از آشنايي من و ساختمان سبز گذشت، اما هنوز در آرزوي ديدن اتاق روبرويي بودم. حتي يه روز از گلدون كاكتوسم يه سنگ ريزه برداشتم و شيشه پنجره روبرويي رو نشونه گرفتم ، اما بازم خبري نشد. كم كم داشتم نا اميد مي شدم . اما اتفاقي افتاد كه تونست منو از خماري در بياره.

بعد از مدت ها كه به پنجره بسته و تاريك عادت كرده بودم ناگهان چراغش روشن شد. چند سايه در مقابل پنجره در حال حركت بودند و گويي به همه جاي ساختمان سرك مي كشيدند. خيلي سريع چراغ اتاقم رو خاموش كردم مبادا منو ببينن. چند لحظه بعد پرده كنار رفت و مردي كوتاه قد و كچل با كت و شلوارطوسي رنگ  كهنه اي با يك دست پرده رو كنار زد و با دست ديگر منظره بيرون پنجره رو به شخصي ديگر تعارف زد. چند لحظه گذشت تا دختري لاغر اندام با مانتو و مقنعه مشكي رنگ تعارف مرد كچل رو لبيك گفت و مشغول ورانداز منظره روبرو شد. به محض اينكه چشمش به چشمم افتاد سرم رو دزديدم و كف اتاق دراز كشيدم. قلبم تند مي زد و پيشونيم خيس عرق شده بود. داشتم از خجالت مي مردم. براي چي، نمي دونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/25ساعت 23:26  توسط اشکان فراهانی  | 

بعد از سالهاوقت گذرونی تو خمره و ترشیده شدن تدریجی به دلیل متناسب نبودن بازار عرضه و تقاضای شوهر، یه خواستگار برام پیدا شد. زری خانوم به مامانم گفته بود درسته پسره سنش یکم بالاس، اما عوضش تا حالا هر کی زنش شده رازی بوده. فقط این آخریه یکم تاغچه بالا گذاشت و بعد از سه ماه مهریه اش رو با طلاق یه جا گرفته. ( اینو که شنیدم یاد تبلیغ ماشین لباسشویی افتادم که می گفتن تا یک ماه از دستگاه استفاده کنید، اگر رازی نبودید دستگاهو پس بیارید و پولتونو بگیرید). خلاصه مامانم گفته بود پس حتما پسره خیلی مایه داره که مهریه زنشو یه جا داده نه؟

بقیه داستان رو در ادامه مطلب دنبال کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/23ساعت 21:10  توسط اشکان فراهانی  | 

نظر یکی از مخاطبان که به نوع قالب انتقاد به جایی کرده بودند:نه دیگه وبت خیلی خوشگله فقط مشکل قالبت بود که اونم درست میکنی
بازم ببخشید که رک گفتم[نیشخند]


اشکان: خوشحال می شم با همین رکی یه قالب خوب و سنگین که با محتوا هم هماهنگی داشته باشه انتخاب کنید و کدش رو برام بفرستید.( دلیل خواسته ام تنبلی نیست. احترام به سلیقه مخاطب و روح دموکراسیه. این وبلاگ رو شما عزیزان قراره بخونید. پس بهتره خودتون دست به کار بشید و یه قالب خوب انتخاب کنید. به بهترین انتخاب یه کارت شارژ ایرانسل اهدا خواهد شد)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/23ساعت 21:1  توسط اشکان فراهانی  | 

روز-جاده اي خاكي و متروكه

در جاده اي متروكه و خاكي كه دو سمت آنرا بيابان محاصره كرده ،نيسان وانتي آبي رنگ با سرعت به سمت دوربين نزديك مي شود. در حاليكه ابري از غبار در پشت اتومبيل بلند شده، از جلوي دوربين عبور مي كند و از كادر خارج مي شود.

روز-داخل نيسان وانت

پژمان، مردي حدودا 30ساله با كت وشلوار مشكي براق و موهاي از ته تراشيده و ته ريش، بر روي صندلي كمك راننده نشسته و چشمانش را بسته است. با تكان هاي شديد وانت، سرش در جهت هاي مختلف تكان مي خورد. با تكاني شديد تر از قبل، سرش به شيشه سمت راستش مي خورد و از خواب مي پرد و با تعجب و ترس ابتدا روبرو را نگاه مي كند و سپس به سمت راننده مي چرخد.

دهانش را باز مي كند تا چيزي بگويد اما رحمان مردي حدودا 55ساله كه پيراهن سفيدي بر تن دارد و شكم برآمده اش با فرمان برخورد مي كند مي گويد:

رحمان:آقا معلم ،خوب خوابيديا

پژمان:والله چه عرض كنم.

رحمان:آقا معلم بگير بخواب ، يه ساعت ديگه مي رسيم.خودم صدات مي كنم.

پژمان:نه ديگه. گردن درد گرفتيم بابا. چه خبره اين جوري مي ري؟

رحمان:مگه چه جوريه؟ مي خواي آروم برم تو اين گرما هلاكت كنم؟

پژمان از جيب پيراهنش عينكي بيرون مي آورد و بر روي چشم مي گذارد. صفحه موبايلش را روشن مي كند. بي آنكه نگاهش را از روي گوشي بر گرداند و در حاليكه با دستمالي آن را برق مي اندازد مي گويد:

پژمان: اينجا آنتن نمي ده؟

رحمان: آقا معلم، تو ده تلفن هس. رسيديم زنگ بزن.

رحمان راديو را روشن مي كند. آهنگ( چه رسمي داري اي دوره زمونه)از احسان خواجه اميري در حال پخش است. رحمان رو به پژمان مي گويد:

رحمان:باز اين فردين بد نمي خوند. پسرش پاك آبروي باباش رو برده.نه؟

رحمان با صدايي ناهنجار يكي از آهنگ هاي ايرج را مي خواند و بشكن مي زند.

پژمان: خيلي شارژي ، خبريه؟

رحمان:آقا معلم.امروز داشتم مي اومدم دنبالتون خداداد مرد. اي بر پدرش لعنت. بابام رو سوزوند 20سال. تف به روش بياد مرتيكه...

پژمان:آقا رحمان زشته. نگيد. حالا كه مرده قباحت داره.

رحمان دست درجيبش مي كند و دستمال يزدي اي كهنه را بيرون مي آورد ومحتويات بيني اش را در آن تخليه مي كند.

رحمان:آقا معلم. معلمي درس. باباي خودتم در مياوردن همين رو مي گفتي؟20سال مچد نرفتم مگه واسه نفرين اين حروم لقمه.

با همان دستمال، قطره اشكي كه هنوز نچكيده را پاك مي كند

رحمان:پدر سگ يه عمر خورد فك كرد كفن جيب داره.

رحمان با لحني شعاري ادامه مي دهد

رحمان: نه خود خورم،نه كس دهم، گوله كنم به سگ دهم. 20سال پيش نبودي ببيني چه آتيشي سر زميناي بابام راه انداخت. ادعاش مي شد مالكه. اون موقع كجا بودي آقا معلم؟ننم دق كرد بس آقام رو چزوندن. خودش و باباش مي گفتن خانيم. ما هم گفتيم خانيد. زمينارو كه بابام نداد آب رو بست و گفت ديگي كه واسه من نمي جوشه مي خوام سر سگ توش بجوشه. اهالي ده هم از ترس آدماش خفه خون گرفتن نكنه سر زميناي اونام مدعي شه.

چشم هاي پژمان دائم بر روي دهان، چشم ها و دستهاي رحمان حركت مي كند.

رحمان ادامه مي دهد

رحمان: آقا معلم،آخر سر گفتيم خونه و باغچه مال ما، زمينا مال شما. بس كه گشنگي و خفت كشيديم.

روز-ميدان گاه روستا

نيسان وانت با گرد و خاك زياد وارد ميدان گاه مي شود. مردم اكثرا مشكي پوشيده اند و همگي به يك سمت مي روند.

روز- مسجد

مسجد بسيار كوچك و نوساز است. قسمت پايين مردانه و بالكني كوچك به زنان روستا تعلق دارد.روستاييان تمام صحن مسجد را پر كرده اند. در بالاي منبر آخوندي با دستار مشكي مشغول نوحه خوانيست. چند نوجوان خرما ها را در جعبه هاي مقوايي به تازه واردان تعارف مي كنند و پشت سرشان نوجواني ديگر چاي تعارف مي كند و نوجواني پشت سر او به مردم قرآن هاي كوچك مي دهد و كف دست تازه واردان گلاب مي پاشد. تازه واردان هم خرما را در دهان، و قندها را در كنار استكان ها بر روي فرش مي گذارند و دستهاي گلاب مالي شده را بر صورت مي كشند و عطف قرآن ها را مي بوسند و بر روي پيشاني مي گذارند و بي آنكه حتي لاي آنها را باز كنند زمين مي گذارند ، يا مشغول نوشيدن چاي مي شوند و يا با بغل دستيه خود صحبت مي كنند.

پژمان و رحمان هم وارد مسجد مي شوند. رحمان با اشخاصي كه به عنوان صاحب عزا جلوي در ايستاده اند و تسليت مي گيرند چيزي مي گويد. آنها هم به سمت پژمان هجوم مي آورند و با دو دست، دست پژمان را مي فشارند. دو نفر از آنها دست پژمان را مي گيرند و او را به سمت بالاي مجلس راهنمايي مي كنند. رحمان و پژمان كنار هم مي نشينند.

آخوند جوان كه نوحه اش تمام مي شود شروع مي كند از خوبي ها و انفاق و گشاده دستي و بخشش و دينداري وقف مسجد و حمام و مدرسه وغيره ي متوفي سخن گفتن.

هرچه آخوند جوان پياز داغ قضيه را بيشتر مي كند، چهره رحمان بيشتر در هم مي رود. آخوند مي گويد و مي گويد، رحمان ناراحت و ناراحت تر مي شود.

آخوند جوان سخنراني خود را با سلام دادن به  جهات جغرافيايي تمام مي كند. رحمان با چهره اي بسيار درهم رو به پژمان مي كند و مي گويد:

رحمان: 20سال گناه بيچاره رو شستم. خدا بيامرزتش، مرد خوبي بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/22ساعت 21:49  توسط اشکان فراهانی  | 

دو سه سال پیش توی دانشگاه با سعید آشنا شدم. هر دقیقه با هم بودیم. چهار سال دانشگاهو طولش دادیم و هی تنظیم خانواده و معارف و وصایا رو می افتادیم تا بیشتر پیش همدیگه باشیم. خلاصه علیرغم میل باطنی مون و اسرار خونواده ها مجبور شدیم دانشگاه رو تموم کنیم. سعید همین که درسش تموم شد سعی کرد یه کاری پیدا کنه تا بیاد خواستگاریمو منو ببره خونه بخت. اما مگه کار پیدا می شد؟

خلاصه به هر دری که زد هیچ پخی نشد تا اینکه دیگه داشت از گرسنگی می مرد. دیگه حتی مامانشم باهاش قهر کرده بود. این شد که پاشد رفت دبی و شد خواننده.

چند ماه بعد یه نامه برام فرستاد به شرح زیر:

سلام دختر حاضر جواب

خوبی؟ از اونجا که من از این وضعییت خیلی خسته شدم و دوریتو نتونستم تحمل کنم، مجبور شدم بهت خیانت کنم. اونم نه یه بار، سه بار. هرچی فکر کردم دیدم نمی تونم با تو حتی واسه چند ثانیه زندگی کنم. پس خیلی آروم و منطقی باش و دست به کار خطرناکی هم نزن. آدرس من پشت پاکت هست. خواهشا عکس هامو برام بفرست.

خدانگهدار- سعید

من هم به دوست و آشنا و همسایه و غریبه گفتم هرچی عکس از داداش و پسر عمو و پسر خاله و دوس پسراشونو و شوهرای ماماناشون و دوستای اجتماعیشونو  just friendهاشونو ... داشتن واسم آوردن.

منم همه رو گذاشتم تو یه جعبه ، با یه نامه فرستادم واسه سعید. تو نامه نوشته بودم:

ببخشید سعید جان. هرچی فکر کردم چهرتو به یاد نیاوردم. بی زحمت خودت عکستو بین عکس دوس پسرای چند ماه اخیرم پیدا کن و بقیه رو پس بفرست.

 

اشکان فراهانی

برگرفته از مطالب طنز اینترنتی

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/22ساعت 21:44  توسط اشکان فراهانی  | 

          

اين داستان واقعيست. بر گرفته از صفحه حوادث روزنامه جام جم، مورخ پنجشنبه 9 ارديبهشت 1389

لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/20ساعت 12:30  توسط اشکان فراهانی  | 

سلام..چه داستان بی نمکی بود.............ببخشید.ولی واقعیته...........یه دختر که هنوز ازدواج نکرده برای یه مرده که چند بار ازدواج کرده ذوق کرده؟؟؟
اشکان: نه. هرگز چنین چیزی نگفتم. یه جورایی مجبور بوده ازدواج کنه. بعدشم به قول اون همشهریمون مجبوره می فهمی؟
اما خارج از شوخی این یه متلکی بود به خانواده هایی که به اسم خوشبختی دختراشونو بدبخت می کنن. این ادای دینی بود به تمام زنان و دخترانی که به اجبار تن به این نوع زندگی می دن. اونم با این وضعییت.
خیلی ممنونم از بازدیدتون. تمام سعی ام رو می کنم همه راضی باشن. ممنونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/20ساعت 12:5  توسط اشکان فراهانی  | 

                              

پارك بسيار شلوغ  است. آنقدر شلوغ كه صداي چه چه هيچ پرنده اي به گوش نمي رسد. تنها نشاني وجود پرندگان فضله هايي از آنهاست كه بر جاي جاي نيمكت ها برجا مانده،و اين گواهي را مي دهد كه حتي اگر ديده و شنيده نمي شوند ، اما وجود دارند.

پير مرد تك وتنها در منتها اليه سمت راست نيمكتي زرد رنگ در خود فرو رفته. موهاي يكدست ،سفيد رنگش را حسابي آب و جارو كرده. سبيل بلندش كه انسان را به ياد تصاوير حك شده بر روي قليان هاي قديمي مي اندازد حسابي چرب و براق است. كراواتي طوسي رنگ ، كه با رنگ كت كهنه، اما تميزش حسابي ست شده، گه گاه با وزش بادي آرام و گرم به مانند دم گربه تكان تكان مي خورد.دختر بچه اي دست در دست مادر جوانش از كنار او در حال عبور است. پيرمرد ناخواسته نگاهي به دخترك مي اندازد و لبخندي بر روي لبانش نقش مي بندد. دخترك با بي تفاوتي زبانش را تا آنجا كه جا دارد از حلقومش بيرون مي آورد و مادرش دست او را به دست ديگرش مي دهد و بلند بلند به فرمي كه حتما پيرمرد بشنود مي گويد: خجالت هم نمي كشه با اين سنش، مرتيكه هيز!!!!

پيرمرد گويي حرف او را نمي شنود  و يا نمي خواهد كه بشنود، همچنان با سرخوشي غرق در خوشي ديدار كودك است. پس از عبور دخترك و مادر جوانش، پيرمرد دوباره سر خود را در دستانش مي گيرد و به مانند كساني كه روضه مي خوانند خود را به جلو و عقب تكان مي دهد.

پسري جوان با موهاي بلندي كه در نگاه اول به دختران مي ماند در كنار پيرمرد مي نشيند. صداي آهنگ تندي كه از هدفنش بلند شده پيرمرد را متوجه حضور او مي كند. پيرمرد نگاهي زير چشمي به او مي اندازد. سپس تكيه مي دهد تا زاويه ديدش را وسعت بخشد. پسرك در دنياي خود است و با حركات آرام لبانش، خواننده فرنگي آهنگ را همراهي مي كند. پيرمرد دست چپش را از پشت به سر پسر نزديك مي كند، خيلي آرام ، گويي به دنبال شكار پروانه ايست.

پسرك ناگهان با جهشي از جايش مي پرد ، پيرمرد دستش را به سرعت پس مي كشد، پسرك از جيب جلوي شلوار جينش گوشي موبايلش را خارج مي كند، هدفن را از گوشش بيرون    مي كشد و با عشوه اي مثال زدني تلفن را پاسخ مي دهد و از كنار پيرمرد مي گذرد، بي آنكه نگاهي به او بي اندازد. پيرمرد همچنان به پسرك و عبورش از ميان انبوه جمعييت و درختان مي نگرد. با عجله سر خود را لمس مي كند و دستش را نگاهي مي اندازد. چيزي نيست جز فضله پرندگان و اين گواهي را مي دهد كه حتي اگر ديده و شنيده نمي شوند ، اما وجود دارند.

 اشکان فراهانی

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/15ساعت 10:49  توسط اشکان فراهانی  | 

      

مغازه خشكبار فروشي بسيار شلوغ است. جلوي مغازه چهارپايه اي قرار داده اند و تنگ هاي ماهي و ظرف هاي سبزه را بر روي آن جاي داده اند. در پشت ويترين ظرف هاي بزرگي لبا لب از خشكبار و آجيل قرار داده اند. زنان و مردان از طبقه ها و تيپ هاي گوناگون مشغول جمع آوري آذوقه خويشند. مورچه وار در حال كند و كاو خشكبار فروشي.

زن جوان با كيسه فريزري كه حاوي مقدار زيادي آب و ماهي بي مقداريست،با مانتوي يشمي اي كه بلندي آن تا زير زانوهاي لاغرش مي رسد و مغنه مشكي رنگ، جلوي درب اتوماتيك شيشه اي منتظر مي ايستد تا دربان هوشمند، درب را بگشايد.

چند دقيقه اي در كنار رديف ظروف پشت ويترين قدم مي زند و تماميه آنها را با چشم سبك سنگين مي كند. آب دهان خود را با فشار فرو مي دهد. بادام هندي، پسته كله قوچي و حسن آقايي، بادام زميني لاهيجان، گردوي تويسركان، تخمه ژاپني، تخمه كدو، كشمش اراك،آلو برغاني،گز و پولكي اصفهان، سوهان قم، كاك سنندج، نان برنجي كرمانشاه،آبنبات مينو و المان.

نگاه به صفي مي اندازد كه در پشت صندوق جمع شده. نگاهش به تابلوي چهار قل و ان يكاد مي افتد كه در قاب هايي طلا كوب در دو طرف پرتره بد شكل و رنگ و رو رفته مردي كچل، با كت شلوار راه راه، نصب شده.

بار ديگر از كنار ظروف كنار ويترين عبور مي كند، از كنار راه پله اي كه به زير زميني راه دارد ميگذرد و نفسي عميق مي كشد و بيني اش را با هواي بالا آمده از پله ها پر    مي كند. با انگشتان دست راست موهايش را به داخل مغنه هدايت مي كند و جلوي درب شيشه اي مي ايستد. دربان هوشمند درب را مي گشايد. زن عبور مي كند و بوق برخاسته از درب بدرقه اش مي كند.كيسه پر از ماهي اش را تكان تكان مي دهد و در كنار پياده رو دور مي شود. 

هنوز، نزديك عيد است و مغازه خشكبار فروشي بسيار شلوغ. در پشت ويترين ظرف هاي بزرگي لبا لب از خشكبار و آجيل قرار داده اند. زنان و مردان از طبقه ها و تيپ هاي گوناگون مشغول جمع آوري آذوقه خويشند. مورچه وار در حال كند و كاو خشكبار فروشي.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/13ساعت 10:8  توسط اشکان فراهانی  | 

                              

پارك بسيار شلوغ  است. آنقدر شلوغ كه صداي چه چه هيچ پرنده اي به گوش نمي رسد. تنها نشاني وجود پرندگان فضله هايي از آنهاست كه بر جاي جاي نيمكت ها برجا مانده،و اين گواهي را مي دهد كه حتي اگر ديده و شنيده نمي شوند ، اما وجود دارند.

پير مرد تك وتنها در منتها اليه سمت راست نيمكتي زرد رنگ در خود فرو رفته. موهاي يكدست ،سفيد رنگش را حسابي آب و جارو كرده. سبيل بلندش كه انسان را به ياد تصاوير حك شده بر روي قليان هاي قديمي مي اندازد حسابي چرب و براق است. كراواتي طوسي رنگ ، كه با رنگ كت كهنه، اما تميزش حسابي ست شده، گه گاه با وزش بادي آرام و گرم به مانند دم گربه تكان تكان مي خورد.دختر بچه اي دست در دست مادر جوانش از كنار او در حال عبور است. پيرمرد ناخواسته نگاهي به دخترك مي اندازد و لبخندي بر روي لبانش نقش مي بندد. دخترك با بي تفاوتي زبانش را تا آنجا كه جا دارد از حلقومش بيرون مي آورد و مادرش دست او را به دست ديگرش مي دهد و بلند بلند به فرمي كه حتما پيرمرد بشنود مي گويد: خجالت هم نمي كشه با اين سنش، مرتيكه هيز!!!!

پيرمرد گويي حرف او را نمي شنود  و يا نمي خواهد كه بشنود، همچنان با سرخوشي غرق در خوشي ديدار كودك است. پس از عبور دخترك و مادر جوانش، پيرمرد دوباره سر خود را در دستانش مي گيرد و به مانند كساني كه روضه مي خوانند خود را به جلو و عقب تكان مي دهد.

پسري جوان با موهاي بلندي كه در نگاه اول به دختران مي ماند در كنار پيرمرد مي نشيند. صداي آهنگ تندي كه از هدفنش بلند شده پيرمرد را متوجه حضور او مي كند. پيرمرد نگاهي زير چشمي به او مي اندازد. سپس تكيه مي دهد تا زاويه ديدش را وسعت بخشد. پسرك در دنياي خود است و با حركات آرام لبانش، خواننده فرنگي آهنگ را همراهي مي كند. پيرمرد دست چپش را از پشت به سر پسر نزديك مي كند، خيلي آرام ، گويي به دنبال شكار پروانه ايست.

پسرك ناگهان با جهشي از جايش مي پرد ، پيرمرد دستش را به سرعت پس مي كشد، پسرك از جيب جلوي شلوار جينش گوشي موبايلش را خارج مي كند، هدفن را از گوشش بيرون    مي كشد و با عشوه اي مثال زدني تلفن را پاسخ مي دهد و از كنار پيرمرد مي گذرد، بي آنكه نگاهي به او بي اندازد. پيرمرد همچنان به پسرك و عبورش از ميان انبوه جمعييت و درختان مي نگرد. با عجله سر خود را لمس مي كند و دستش را نگاهي مي اندازد. چيزي نيست جز فضله پرندگان و اين گواهي را مي دهد كه حتي اگر ديده و شنيده نمي شوند ، اما وجود دارند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/13ساعت 10:6  توسط اشکان فراهانی  | 

شب- اتاق نشيمن

پيرمرد و پيرزني بسيار سالخورده روبروي تلويزيون و بر روي كاناپه قديمي اي نشسته اند. در تاريكي نسبي اتاق، نور آبي رنگ لرزان تلويزيون بر روي صورتشان بازي مي كند. در پشت سرشان چندين عكس قديمي و جديد به چشم مي خورد. عكس قهوه اي رنگي كه آن دو را در جواني و لباس عروس و داماد نشان مي دهد. عكس بعدي متعلق به اين زوج جوان و نوزاديست كه در آغوش زن جوان جا خوش كرده. عكسي ديگر، زني جوان را نشان مي دهد با لباس سفيد عروسي كه بر خلاف عكس اول بسيار خوش رنگ و لعاب است.

پيرزن و پيرمرد محو تماشاي برنامه اند. گويي حتي پلك نمي زنند. پيرزن هر از چند گاهي بلند بلند مي خندد و نگاهي به ساعت قديمي آويزان شده بر روي ديوار مي اندازد. پيرمرد در سكوت تلويزيون را نگاه مي كند. پس از چند دقيقه، پيرزن دوباره به ساعت نگاه مي كند. حال عقربه متوسط ،عدد 30 را نشان مي دهد. سمعك را از گوشش خارج مي كند و به سمت پيرمرد دراز مي كند. پيرمرد سمعك را گرفته، نگاهي به ساعت مي اندازد و سمعك را در گوشش فرو مي كند. پيرمرد گه گاهي قهقه اي سر مي دهد و پير زن در سكوت به تماشاي تلويزيون ادامه ميدهد.

 

 اشكان جلالي فراهاني

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/11ساعت 9:9  توسط اشکان فراهانی  | 

                                              

اتاق با پرتو نور مهتاب، كاملا به رنگ آبي كمرنگ در آمده. پرده هاي توري پنجره ها هيچ تكاني نمي خورند ، گويي زمان به كل از حركت باز ايستاده. يك دست كت و شلواربه همراه دسته كليدي در كناره تخت با شلختگي كامل قرار دارد. كمي آنسوتر مانتوي كوتاه مشكي رنگي  به همراه يكدست لباس شب ماكسي سنگ دوزي شده، بي هراس از ترس چروك افتادن، بر روي قاليچه ماشيني  لميده اند.

تخت خواب دو نفره چوبي در زير تابلوي عكسيست كه زني سفيد پوش را در حالت نشسته روي مبل استيل طلايي رنگ نشان مي دهد، در حاليكه مرد با كت و شلوارو كراوات، بالاي سر او ايستاده و دو دستش را از بالا بر روي شانه هاي زن قرار داده است. بر روي ميز كوچكي در كنار تخت خواب، مجسمه كوچك سنگي اي از زني برهنه قرار دارد كه بر روي پهلو دراز كشيده و دست راستش را در زير سر و لابلاي موهاي بلندش ستون كرده. بر روي تخت خواب، دو هجم نسبتا باريك و كشيده كه يكي از ديگري بلند تر و درشت تر است پيداست.

در قسمت بالايي تخت خواب و در جايي كه ملحفه كمي از جاي هميشگي خود به سمت پايين سر خورده، بدن مردي جوان كه در زير نور مهتاب آبي رنگ شده پيداست. بدنش غرق در عرق و موهاي لخت و بلندش كه تا زير لاله گوش مي رسد كاملا آشفته و به هم ريخته است.

دو دستش را به سمت بالادراز مي كند و خميازه اي مي كشد. سپس بي تفاوت به جسم ظريفي كه در سمت چپش در زير ملحفه نيلي رنگ مدفون شده، دست راستش را دراز مي كند و بي آنكه نگاهش از لوستر سه شاخه سقف غافل شود در بين لباس ها جستجو مي كند. پس از چند ثانيه كند و كاو در بين البسه، جعبه سيگار استيلي را در مي آورد و سيگار كاپتان بلكي از آن خارج و با فندكي كه از پشت مجسمه زن برهنه برداشته ، آن را روشن مي كند.

پس از دو سه پك عميق به سيگار، بر روي پهلو جا به جا شده و به سمت راست خود بر مي گردد و با دست چپ ملحفه را از روي سر زني كه در كنارش دراز كشيده كنار مي زند و دستش را از زير گردن زن،  به موهاي بلند و مش شده سمت چپش مي رساند. اما زن با بي حوصلگي ملحفه را گرفته و دوباره روي سرش مي كشد. 

مرد: خوابي جيگرم؟

زن: (با صدايي كه حاكي از خستگيست) اوهوم

مرد: امروز روياي تر از هميشه بودي

زن: اوهوم

مرد: مامانتم حسابي خرج كرده بودا

زن: اوهوم

مرد: خواهرت تو خوابم نمي ديد بعد از اون همه دوس پسراي رنگ وارنگ همچين شوهري گيرش بياد.

زن: اوهوم

مرد: حالا فك مي كني به فرزاد وفادار بمونه؟

زن: اوهوم

مرد: من كه بعيد مي دونم، كسي كه مثه سيما زندگي كرده باشه بتونه درست زندگيشو ادامه بده. يعني تو ميگي مي تونه؟

زن: اوهوم

مرد در حاليكه دست از نوازش موهاي زن برداشته ،رو به سقف دراز مي كشد و به حلقه هاي دود خيره مي شود. و در حاليكه دست راستش را بر روي سينه و شكمش كه حالا بيش از پيش از عرق خيس شده مي كشد مي پرسد:

سپيده از وقتي با هم ازدواج كرديم ، شده به اين فك كني كه شايد جايي ديگه، وقتي ديگه با كس ديگه اي ازدواج مي كردي؟

زن: اوهوم

مرد در حاليكه نگاهش به ناگهان بر روي تار عنكبوتي در كنج سقف خيره شده مي گويد: حتما اون موقعي كه خواهرت از دوس پسراش سكه كادو مي گرفت، هان؟

زن: اوهوم

مرد: شايدم اون موقعي كه سر سفره عقد ، مادر فرزاد اون سوييچ پرايد رو داد به سيما.

زن: اوهوم

مرد: يا شايد، آه ...  سپيده از وقتي با هم ازدواج كرديم، شده بهم خيانت كني؟

زن: اوهوم

قطره اشكي كه چند ثانيه منتظر چكيدن بود از گوشه چشم مرد غلطيد و بر روي بالشت سرمه اي رنگ آرام گرفت.

نور مهتاب همچنان اتاق را به رنگ آبي كمرنگ حفظ كرده و حالا پرده ها تكان مي خورند و از روي مهتاب كنار مي روند. مهتاب كاملا عريان است.

 

 

اشكان  فراهاني

 

 

 

 

 

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/10ساعت 10:18  توسط اشکان فراهانی  | 

اتاقك بالاي خرپشته دري دارد بسيار تنگ و بلند. نيمه پاييني در زنگ زده و در قسمت پاييني پوسيدگي هاي عميقي دارد،گويي اژدهايي بزرگ آنرا به مانند كيك شكلاتي گاز زده و رها كرده. نيمه بالايي در، شيشه اي دارد كه مشجر نيست و اما آنقدر گرد سالها بر پيكرش نشسته كه ديگر مشجر است. ميله هايي زندان گون داخل اتاقك را از هجوم غريبه ها پس از شكستن شيشه حفظ مي كند.

داخل اتاقك با لامپ كوچكي روشن مي شود كه از سيمي پاره پاره كه با چسب هاي مشكي و قرمزبه هم متصل شده اند آويزان است. لامپ در سمت راست، به ديوار چسبيده و سايه هايي غريب ايجاد مي كند. ديوار ها به جز لايه گچ و خاكي كه جاي كشيدن ماله و ابزار بنا بر روي آن هويداست تزييناتي ندارند. كف اتاقك سيمانيست، كه حتي ليسه كشي هم نشده. آنقدر ناهموار كه جارو كشيدنش سخت باشد.

ميزي كوچك و كوتاه ، از همان ها كه زماني در مكتب خانه ها رونق داشت در ميان اتاقك خود نمايي مي كند.بر روي ميز، شيشه آب معدني بزرگي قرار دارد. آنقدر آنجا مانده كه مقداري از آبش بخار شده و به صورت قطره هايي بر روي ديواره داخلي بطري پناه گرفته اند و بطري  حسابي باد كرده. در كنار آن چند ورق قرص جا خوش كرده است كه ديگر هيچ قرصي را در آغوش نگرفته. در كنار ميز، كاغذ هايي پاره پاره با وزش آرام نسيمي كه از لوله بخاري وارد مي شود بازي مي كنند.

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/10ساعت 10:16  توسط اشکان فراهانی  |